ساقیا باده بده شادی آن،كين غم از اوست
در اندرون من خسته دل ندانـــــــم کیست
که من خموشم و او درفغان و درغوغاست
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم:
حال همه ما خوبست
اما تو باور مکن !
روزهاي پاياني شهريور است ، روزهايي كه باد را خواهد آورد و روزهاي رفته بر باد را چونان تازيانه اي به همراه خود خواهد داشت.
چيزي نا آرام و آرام ناپذير در من است ،چيزي شبيه همين باد با زوزه اي كشنده و تكرار بي امان حسي غريب كه هر لحظه به سراغت مي آيد تا بي قراري مدامت را به آسمان فرياد كند.
و من خود را ميان گردبادي ميابم سراسر شور اما نميدانم چرا رهاييم اينگونه سخت پيچيده در اين ريشه هاست.
اين گرد باد كه بنشيند شايد در ميان ويرانه هايش خود را بازيابم.
گفتي شكار گيرم،رفتي شكار گشتي
گفتي قرار گيرم ، خود بي قرار گشتي
به راستي من جنگلي هستم و شبي از درختان تاريك ، اما آنكه از تاريكي ام نهراسد،در زير سروهايم دامنه هاي گل سرخ نيز خواهد يافت.
از عصر يك روز سه شنبه با هجوم خاك به آسمان تهران چشمهاي من قرمز شد اما امروز كه گردو غبار هواي تهران فرونسشته گويي چشمهاي من خون افتاده است .
دردیست غير مردن ، کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن
بخشي كوتاه از زندگي من كه از نيمه راه اين وبلاگ شروع شد و بي شك امروز به پايان راه خود رسيده است، عميق ترين خاطراتم ، اندوهم و شادي آور ترين لحظات زندگيم را به همراه خود داشت اما اكنون تنها چيزي كه برايم باقيست دو تار موي سياه ، هجمه اي از زخمهاي ابدي و دنيايي تاريك از ابهام است. و صد افسوس كه تو از درك آنچه از دل من بر مي آمد عاجز ماندي ، اما بدان كه دلم تا هميشه برايت تنگ خواهد ماند.
تمام شد.
زلـف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بـنیاد مـکـن تا نکـنی بـنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلـک فریادم
زلـف را حلقـه مکن تا نکنی دربـندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانـه مـشو تا نبری از خویشـم
غـم اغیار مـخور تا نـکـنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گـلـم
قد برافراز کـه از سرو کـنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مـکـن تا نروی از یادم
شـهره شـهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منـما تا نـکـنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا بـه خاک در آصـف نرسد فریادم
حافـظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
مـن از آن روز کـه دربـند توام آزادم
ای دریغا نازک آرای تنش
بوی خون میآید از پیراهنش
ای برادرها! خبر چون میبرید؟
این سفر آن گرگ یوسف را درید!
یوسف من! پس چه شد پیراهنت؟
بر چه خاکی ریخت خون روشنت
بر زمین سرد، خون گرم تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو
تا نپنداری ز یادت غافلم
گریه میجوشد شب و روز از دلم
داغ ماتمهاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته میگرید کسی
.....
ارغوانم! ارغوانم! لالهام!
در غمات خون میچکد از نالهام
.....
آذرخش از سینهی من روشن است
تندر توفنده فریاد من است
هر کجا مشتی گره شد، مشت من
زخمی هر تازیانه پشت من
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسکلتهاي بلورآجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است ...
زمستان است.
.........................
اینجا کسی با خویش نیست
یک مست اینجا بیش نیست
میرحسین موسوی
در كنارت مينشينم و به تو نگاه ميكنم ،به چشمانت با همان دلربايي هميشگي و به لبخندت
سرما در تنم رسوخ كرده و من بهانه اي براي نزديكتر شدن به تو مي يابم براي در آغوش كشيدنت كه شايد تنها لحظه اي از اين دلتنگي مدامم را فراموش كنم .
اين صدا كردن هاي مكرر هم دردي از من دوا نميكند جز اينكه مستي ام را بيشتر و آتشم را شعله ور تر ميكند.
چيزي در من در حال رخنه كردن است ، در تمام وجودم ، چيزي شبيه احساس به بند كشيده شدن اما صد افسوس كه نه تو توان باز كردن آنرا داري و نه من.
در تمام طول مسير ،حالا كه ميدانم ساعتي بيشتر نمانده است ....
.....
..
بگو بگو که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گريه جويم و دل را
هنگامي كه عشق به شما اشارتي كرد ،از پي اش برويد،هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامي كه با بالهایش شما را در بر ميگيرد تسليمش شويد ،گرچه ممكن است تيغ نهفته در ميان پر هايش مجروهتان كند.
وقتي با شما سخن ميگويد باورش كنيد ،گرچه ممكن است صدايش رويا هايتان را پراكنده سازد همانگونه كه باد شمال باغ را بي بر ميكند.
زيرا عشق همانگونه كه تاج بر سرتان مي نهد، به صليبتان ميكشد.
به صلیبتان میکشد.
....
گاهي چيزي در دل آدمي سالها خود را ميپروراند و به كمينت مينشيند و روزي دردي تمام وجودت را فرا ميگيرد درست در زماني كه تو اوج لذتي.
دردي كه در من ميپيچد از جنس توست و بيخوابي هاي شبانه ام از چشمان تو .دردا كه اين نگاه آتش دل سوخته ام را شعله ور تر ميكند و اين لبخند داغ تمام اين سالها را تازه تر.
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهی ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
براي كسي كه مراسم نذري در اوايل ارديبهشت ،شروع سال و پايان سال يكروزه اش است و براي كودكي كه سالهاي زندگيش يعني تعداد دفعات برگزاري اين نذري و شوق هر ساله اش براي ديدن غريب و آشنايي كه به بهانه حاجتهاي گرفته و نا گرفته هر ساله در اين خانه جمع مي شوند ،برگزاري محدود و كوچك اين مراسم تلنگريست از پايان يكي ديگر از اشتياق هاي زندگي و به دنبال گشتن هر ساله آن در خاطرات گذشته.
به دعوت مستانه عزيز بايد به مناسبت اول ارديبهشت و روز سعدي 5 بيت از ابيات اين شاعر بزرگ بنويسم هرچند كه مستانه خودش زرنگي كرده و تمام شعر هايي كه استاد شهرام ناظري خوندند رو نوشته ولي براي من خيلي سخته كه فقط 5 بيت رو انتخاب كنم به خاطر همين از شكستن قائده اين دعوت معذرت ميخوام و كمي بيشتر مينويسم:
پیام من که رساند به یار مــــهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوندست
فراق یارکه پیش تو برگ کاهی نیست بیا و بر دل من بین کــه کوه الوندست
.............
ای مـهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم بعـــــــد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
.............
بار فراق دوستان بس که نشسته بردلم میروم و نمیرود ناقه به زیر محملم
بار بیفکند شتر چون برسد به منــــــزلی بار دلست همچنان ور به هزار منزلم
.............
خیال روی کسی در سرست هر کس را مرا خیال کسی کز خیال بیرونست
و من هم به رسم ادب از ماهور ، رها و ماني عزیز دعوت ميكنم.
نخندید .شما هم اگر هرشب اینجوری از خواب بپرید بهتون میگم چه حالی دارید....
وقتي رو به فراموشي ميروي ،احساسي تلخ ذره ذره وجودت را فرا ميگيرد و تو چيزي نيستي جز گذشته اي گس و به رنگ خاكستري ، و من كه ديگر گذشته ام.
به حرمت و قداست تمامي روزهاي رفته ام ،برق اشك را بارها و بارها بر روي چشمان خشك مردانه ام احساس ميكنم و با لبخندي و يا كلامي از تو مي پو شانمش.
با تومي گويم، با تو كه گاهي از دريچه چشمانت به كوه فيروزه نگريستم و گاهي بلنداي شب يلدا را در شكوفه انار دستانت یافته ام،
که امروز که نیستی، گویی تمام بودنت را به یکباره تمنا کرده ام.
....
..
.... باقي نميتوان گفت ،الا به غم گساران.
به تو نگاه می کنم و میدانم که تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد،
آسوده خاطرت کند،
بگشایدت تا به در آیی،
من پا پس می کشم و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود.