زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی
ذوق مستی
ذوق مستی
میگسارن را چه شد
نه آتشـــــهای ما را تــــرجمانی
نه اســـرار دل ما را زبـــــــــــانی
نه محـرم درد ما را هیچ آهــــی
نه همــــدم آه ما را هیچ جانی
تجربه اي به من اموخت كه ميتوان درد داشت بي انكه اين درد به ترديد آ لوده شود.مي توان نيمه هاي شب پس از كلنجارهاي بسيار به گمان ، خالي از تو شد و سحرگاه مالا مال از وجودت برخواست .مي توان بي هيچ اميد درماني ، درد را استغاثه كرد و لب فرو بست و از انتظار گذشت.
اين آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم
هر وقت براي نگهداشتن چيزي تلاش كرده ام از دستش داده ام.
هميشه همين طور بوده ، تمام رمزهاي عبوري كه با وسواس انتخابشان كرده ام را فراموش كرده ام.
تمامي مدارك مهمي كه از ترس گم شدن در كشو ها و يا فايلهاي خاصي نگهداري كرده ام بعد از مدتي به دليل فراموشي گمشان ميكنم.
اما هميشه فكر ميكردم آدمها برايم از اين قاعده مستثنا هستند.
تازگيها فهميدم كه اين از دست دادنها براي من هيچ استثنايي ندارد.
در آينه وجود كـــــــرديم نگــــاه
ماييم و نماييم كه باقي ماييم
هواي اين روزهاي مرا نفس مكش . هواي پاييز است ،
اما هواي تو آفتاب تيز تابستان ، شور است و زندگاني
تو مرا آشتي خواهي داد به آفتاب . به خروش رودخانه اي كه هر عصرمان را نظاره كرد و گذشت.
بيا برويم كنار آن سايه ها كه بوي روزهاي تو را ميدهند.
روزهاي خنده ، درختان صنوبر، دود سيگار
بيا دوباره بازگرديم به ارديبهشت.
ميبيني ،هواي اينجا پراست از التهاب و انتظار
به اين بابونه ها نگاه كن .
چرا همه چيز رنگي از غرور دارد.
بيا برويم زير باران باستيم و بگذاريم تا هر انجا كه ميخواهد ببارد، خيسمان كند....
بيا برويم در ان خيابان منتهي به هيچ، تا هركه ميخواهد از ما بگذرد، نگاهشان كنيم وبه خنده اي بگوييم:
ما نيز بگذريم.
گفتم که رفيقي کن با من که منت خويشم
گفتا کــه بنشناسم من خويش ز بيگــــــانه
گفتم :زکجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان
نيميم ز ترکــــــــــستان نيميم ز فـــــــــرغانه
نيميم ز آب و گــــــل نيميم ز جــــــان و دل
نيميم لب دريــــــا نيمي همـــه دردانـــــــه
تمام لحظه هاي تنهاييم را به تو ميدهم تمام بودنم را،چيزي بين اين همه تنهايي، هر لحظه از تو با من سخن ميگويد،
چون گریبان ز چنگش رها می کنم
دامنم را به قهر از قفا می کشد
دست و پا می زنم ،می رباید سرم
سر رها می کنم ،دست و پا می کشد
ساقیا باده بده شادی آن،كين غم از اوست
در اندرون من خسته دل ندانـــــــم کیست
که من خموشم و او درفغان و درغوغاست
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم:
حال همه ما خوبست
اما تو باور مکن !
روزهاي پاياني شهريور است ، روزهايي كه باد را خواهد آورد و روزهاي رفته بر باد را چونان تازيانه اي به همراه خود خواهد داشت.
چيزي نا آرام و آرام ناپذير در من است ،چيزي شبيه همين باد با زوزه اي كشنده و تكرار بي امان حسي غريب كه هر لحظه به سراغت مي آيد تا بي قراري مدامت را به آسمان فرياد كند.
و من خود را ميان گردبادي ميابم سراسر شور اما نميدانم چرا رهاييم اينگونه سخت پيچيده در اين ريشه هاست.
اين گرد باد كه بنشيند شايد در ميان ويرانه هايش خود را بازيابم.
گفتي شكار گيرم،رفتي شكار گشتي
گفتي قرار گيرم ، خود بي قرار گشتي
به راستي من جنگلي هستم و شبي از درختان تاريك ، اما آنكه از تاريكي ام نهراسد،در زير سروهايم دامنه هاي گل سرخ نيز خواهد يافت.
از عصر يك روز سه شنبه با هجوم خاك به آسمان تهران چشمهاي من قرمز شد اما امروز كه گردو غبار هواي تهران فرونسشته گويي چشمهاي من خون افتاده است .
دردیست غير مردن ، کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن
بخشي كوتاه از زندگي من كه از نيمه راه اين وبلاگ شروع شد و بي شك امروز به پايان راه خود رسيده است، عميق ترين خاطراتم ، اندوهم و شادي آور ترين لحظات زندگيم را به همراه خود داشت اما اكنون تنها چيزي كه برايم باقيست دو تار موي سياه ، هجمه اي از زخمهاي ابدي و دنيايي تاريك از ابهام است. و صد افسوس كه تو از درك آنچه از دل من بر مي آمد عاجز ماندي ، اما بدان كه دلم تا هميشه برايت تنگ خواهد ماند.
تمام شد.
زلـف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بـنیاد مـکـن تا نکـنی بـنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلـک فریادم
زلـف را حلقـه مکن تا نکنی دربـندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانـه مـشو تا نبری از خویشـم
غـم اغیار مـخور تا نـکـنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گـلـم
قد برافراز کـه از سرو کـنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مـکـن تا نروی از یادم
شـهره شـهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منـما تا نـکـنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا بـه خاک در آصـف نرسد فریادم
حافـظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
مـن از آن روز کـه دربـند توام آزادم
ای دریغا نازک آرای تنش
بوی خون میآید از پیراهنش
ای برادرها! خبر چون میبرید؟
این سفر آن گرگ یوسف را درید!
یوسف من! پس چه شد پیراهنت؟
بر چه خاکی ریخت خون روشنت
بر زمین سرد، خون گرم تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو
تا نپنداری ز یادت غافلم
گریه میجوشد شب و روز از دلم
داغ ماتمهاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته میگرید کسی
.....
ارغوانم! ارغوانم! لالهام!
در غمات خون میچکد از نالهام
.....
آذرخش از سینهی من روشن است
تندر توفنده فریاد من است
هر کجا مشتی گره شد، مشت من
زخمی هر تازیانه پشت من
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسکلتهاي بلورآجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است ...
زمستان است.
.........................
اینجا کسی با خویش نیست
یک مست اینجا بیش نیست
میرحسین موسوی
در كنارت مينشينم و به تو نگاه ميكنم ،به چشمانت با همان دلربايي هميشگي و به لبخندت
سرما در تنم رسوخ كرده و من بهانه اي براي نزديكتر شدن به تو مي يابم براي در آغوش كشيدنت كه شايد تنها لحظه اي از اين دلتنگي مدامم را فراموش كنم .
اين صدا كردن هاي مكرر هم دردي از من دوا نميكند جز اينكه مستي ام را بيشتر و آتشم را شعله ور تر ميكند.
چيزي در من در حال رخنه كردن است ، در تمام وجودم ، چيزي شبيه احساس به بند كشيده شدن اما صد افسوس كه نه تو توان باز كردن آنرا داري و نه من.
در تمام طول مسير ،حالا كه ميدانم ساعتي بيشتر نمانده است ....
.....
..
بگو بگو که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گريه جويم و دل را
هنگامي كه عشق به شما اشارتي كرد ،از پي اش برويد،هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامي كه با بالهایش شما را در بر ميگيرد تسليمش شويد ،گرچه ممكن است تيغ نهفته در ميان پر هايش مجروهتان كند.
وقتي با شما سخن ميگويد باورش كنيد ،گرچه ممكن است صدايش رويا هايتان را پراكنده سازد همانگونه كه باد شمال باغ را بي بر ميكند.
زيرا عشق همانگونه كه تاج بر سرتان مي نهد، به صليبتان ميكشد.
به صلیبتان میکشد.
....